این روزهای در تعلیق خاصی اوقات به سر می کنم. عوامل متعددی در بر هم زدن روتین زندگی دخالت دارند. اینکه منتظرم که ببینم رفتنی می شم یا نه، اینکه معلوم نیست پدر و مادرم و دیگر عزیزانم را دوباره کی می بینم و کی فرصتی پیش میاد که بغلشون کنم. مادر بزرگم رو چند روز پیش دیدم. خانم مسن کلاسیکی که از در کنار بودنش لذت می بری. فرم بدنش خمیده و راه رفتنش آرومه. کلام و رفتارش ساده و گرمه. ابراز احساساتش شفاف و پررنگه. دلتگی هاش واقعی و غم انگیزه. آرزوهاش از ته قلب و با همه وجودشه. نمی دونم اگر برم باز هم دنیا این فرصت رو بهم می ده تا بینمش یا نه. ما آدمها موجودات خودخواهی هستیم و اوج صمیمیت و دوست داشتن اینه که دیگری را به خودخواه بودنش تشویق کنی. از دیگر عوامل تعلیق این ایام، هوای بهاری و به خصوص بارش های بی نظیر فروردین امساله. و قدم زدن در هوای لطیف و fresh بعد از بارون و حتی گاهی زیر بارون (یه هفته، 10 روز پیش با علیرضا مسیر پل رومی تا تجریش رو از خیابونی درست موازی با شریعتیه و از کنار باغ سفارت آلمان طی کردیم. خیلی خیلی عالی بود. هوای ساعت 8:30- 9 شب اواخر فروردین، بعد از بارونی مفصل. خیلی چسبید). و البته خیلی چیزهای دیگه در به هپروت رفتن بنده نقش داره. به قول این فیلمی که به تازگی اکران شده، "چیزهایی هست که نمی دانی...".
این "آغوش اسلام" هم این روزهای مسئاله ای شده. شبکه های سلام و امثال اون رو منظورمه. من مدام پای کامپیوتر هستم و مشغول کارهای پروژه دکتر اردلان و وظایف مزخرفی که از جانب فرهنگستان بر عهده من گذاشته شده (و چه غلطی کردم که با اصرار خانم دکتر همکار، پام رو تو دفتر آقای دکتر م.ا گذاشتم.). بابا پای شبکه سلام و یا مشغول مطالعه و مامان هم برخی اوقات توی آشپزخونه، زمان هایی جلوی تلویزیون و گاهی هم خانه مامان پزرگ. نمی دونم اگر بابا و مامان تنها باشن چه جوری ایامشون می گذره. احتمالا پژو رو بفروشن و move کنن به طبقه پائین. یه مدت بهشون اصرار می کردم که توی دماوند جایی برای خودشون دست و پا کنن تا از این شلوغی و هوای آلوده تهران در امان باشن. همت عالی و حوصله می خواد دنبال این کار رفتن که بابا ندارن به نظرم. به من هم فرصت چنین حرکات Heroic ای داده نمی شه.
روزها دارن می گذرن. با تمام بالا و پائین هاش، تو فضا بودن هاش، خوشی ها و غم هاش، دوری ها و نزدیکی هاش، اتفاقات جدید و جالبش، موضوعات همیشگیش و آشناش. من این روزها بیشتر آهنگ های "رستاک" رو گوش میدم. نمی دونم چرا؟ حتی بعضی اوقات باهاش هم می خونم. راستش من این روزها بیشتر دوست دارم و بیشتر دوست داشته میشم، بیشتر به فکر آدمهام و بیشتر به فضای فکری آدمها وارد می شم، بیشتر برای آدمها آرزو می کنم و آدمها بیشتر برام آرزو می کنن.
و من این روزها بیشتر و بیشتر با خودم هستم...
نمی دانم به سفر رفتنم را؟ اما هرکجا که باشم، دیار من جائیست که چشمم از رگبار خاطراتش خیس است. شاید جائی در نیمه راه اسفند و فروردین...
مهمترین اتفاقاتی که اخیرا افتاد اومدن مریم بود. او که تجربه های اخیر باعث رشدش شده و این حالت او شفاف و درخشان، روشن بود. دوران rehabilitation پس از یک ارتباط عاطفی دوران غریبی است. به قول دوستی که به تازگی با او آشنا شدم، لذت یک رابطه جدی، جدی است و همچنین درد شکست و ناکامی آن هم جدی است. من هم دارم تا حدودی کماکان در این دوران اوقات به سر می برم. و البته اون دوستی هم که از او نقل قول کردم چنین روزهایی را سپری می کند. او کاملا غیر مذهبی است. فکر می کنم فقط خدا رو قبول داشته باشه. اما استدلال و منطقش برای من به شکل باورنکردنی ای آشناست. چهار چوب ها و استنتاجاتی که می کنه رو کاملا درک می کنم. در نقاطی اختلاف نظر دارم و این با تفاوتی که در جهان بینی مذهبی مان وجود دارد توجیه شدنی است. جالب اینه که نگران ابراز اعتقاداتم در برابر او نیستم. با اینکه فکر می کنم شاید بیشتر از چند درصد از باورهای من رو باور نداشته باشه، اما به راحتی منتظر موند که من نمازم که در حال قضا شدن بود رو بخونم. روز به روز به این باورم معتقد تر می شم که اسلامی که برای ما گفته شد بیشتر فصل کردن رو تقویت می کرده تا وصل کردن رو. مدلی که من مدتهاست به آن بی اعتقادم.
یکی دیگر از علت های دیر نوشتم شاید تلاش هایی است که برای رفتن می کنم. دوست دارم تویی که در حال خوندن وبلاگم هستی برای من دعا کنی تا اتفاقی که برای من خوب هست، over dose ام نمی کنه و یا برایم شکلی از under treatment نیست، بیافته. جلسات اخلاقی که می رم خیلی خیلی عالیه! من آروم تر شدم و این برای خودم مشهوده. فردی که در جلسات ما برامون صحبت می کنه به من می گفت که سعی کنم هر خواهشی رو جمیل بخوام. شاید زیبا خواستن معنیش این باشه که برای رسیدن به آرزوت شوق داشته باشی، خیلی زیاد ولی مقهور خواسته ات نشی. برآورده شدن یا نشدنش تو رو از زندگی عادی به دوردست ها پرت نکنه. به نظرم بازی نخوردن خیلی مهم باشه.
در این روزهای آخر سال نمی دونم چرا فقر رو زیادتر می بینم. کودکی که چزخ دستی ای رو حمل می کنه و قدش به سختی به ارتفاع سطل های بزرگ شهرداری که با ماشین های حمل زباله خالی می شن، می رسه. او ساعت 9 شب تنها آشغال هایی رو که کارفرما دستور داده جدا می کنه. خواستم کمی بهش پول بدم ولی احساس کردم شاید به شخصیت در حال شکلش لطمه بزنم. و چند هزار تومن من قراره کجای جراحت های نادیده او رو التیامی باشه. به زمین و زمان فحش دادم. و بعد به خودم. من. آره من هستم که این وضعیت رو انتخاب کردم. من که جزئی از این جامعه ام. به نظرم اجزاء ساختار جامعه ما کاملا متناسب همه. مردم ما در سالهای اخیر خیلی رشد کردن. اصلا منکر این جریان نیستم، اما آب حیات جامعه ما اخلاقی است که مدت هاس در همه لایه ها و طبقات اجتماعی کشورمون گم شده. همون خوب و بد های پیش پا افتاده ای که در دبستان به دانش آموزان یاد دادن و خود من در زندگی روزمره خیلی از اون ها رو فراموش می کنم یا اصلا دوست ندارم به یاد بیارم. اخلاق یعنی اینکه حتی اگر من موافق سیاست و عملکرد صدا و سیما نیستم، اما خوب بودن برنامه "رادیو هفت" رو انکار نکنم. اگر با ساختار اداری مملکت مشکل دارم، برای آسفالت خوبی که در یکی از خیابان ها ریخته شده سپاسگزار باشم. اگر توی صف تاکسی ایستادم و ماشینی به جای رفتن تا ته صف، وسط صف ایستاد به احترام افراد جلویی سوار ماشین نشم (خود من نیمی سهوی و نیمی عمدی این کار رو کردم. اصلا نیت شماتت کردن بقیه رو ندارم). اخلاق یعنی هول نزم. در حراج Geox که نمی دونم برند دست چندم دنیا حساب می شه، کفشی که اندازه خودم یا خانواده ام نیست رو نخرم به این مناسبت که نصف قیمته! تا اسم جنگ می آد نرم عین مورچه آذوقه ذخیره کنم، فقط برای اینکه خودم در امان باشم، گور بابای بقیه! وقتی دارم از ذخیره کردن آذوقه توسط مردم صحبت می کنم، اونها رو با مورچه مقایسه نکنم. من از مشکلات و وضعیت درونی اونها با خبر نیستم. نمی دونم چه اتفاقاتی افتاده که حالا اون فرد چنین تصمیمی رو گرفته. می دونم، هزار بار دیگه باید بگم و بعد هزار بار دیگه و باز هم و باز هم که من باید از خودم با اخلاق بودن رو شروع کنم. تا این حرکت های کوچک موجی بشه سهم گین و ریشه همه ناعدالتی های و نامهربانی ها رو از خاک این سرزمین بیرون بیاره.
دلم برای اینجا تنگ شده بود. این روزها من تنها هستم. تنهایی خوشایندی که شاید در آینده بیشتر و عمیق تر بشه (من بعد از گذشت 1 ماه و نیم از 30 سالگیم PSP بازی می کنم و کلی هم کیف می ده البته، به لطف مریم که همچین سوغاتی خوبی رو از دیار چشم بادومی ها برام آورد). کسی می گفت که لذت بردن از بازی های انفرادی کامپوتری نشونه ای از درونگرایی است. از تنها تر شدن بیشتر در آینده نگران نیستم و مشتاق تجربه ای جدید. حالا من با تجربه تر هستم. به خودم اطمینان بیشتری دارم. تقریبا یقین دارم که به رویاهایی که در ذهن می پرورونم می رسم. But it is the matter of time. کی اتفاق افتادن در مواقعی مانند الآن تا حدود زیادی از دست های من خارجه. برای همین درخواست آرزوهای خوب کردم. perfectionism کماکان در مورد مامان و بابا به من نهیب می زنه. به این نهیب گوش می دم و شاید تنها می تونم دعا کنم. برای این دو نفری که برخی اوقات بیشتر به خود فکر می کنم تا به اونها. جالب اینجاست که اونها همین رو می خوان و من بابت اینجور بودنم عذاب وجدانی اساسی دارم. با خودم می گم:"خدایا قول می دم..."، بگذریم شاید بهتر باشه هیچ قولی نداد... .
و در انتها دوست داشتم برای تو بنویسم. تویی که شاید هیچگاه اینجا را نخوانی. خیلی به تو احساس نزدیکی می کنم و در عین حال فکر می کنم خیلی از هم دوریم. کسی چه می داند، شاید اینجور بودنمان بهترین شکل است.
باد شدیدی وزید. همه جا پر از غبار. و خاطرات خوبی که از ذهنم ربود. چنگ زدم تا شاید نبرد تمامی آن لذت های محض را. ای کاش باد حال و روزم را می دانست. شجریان بهار دلکش را می خواند...
امروز عاشوراست. به یاد دارم از دوران کودکی به امام حسین و نزدیکانش احساس تعلق خاصی داشتم. و از آن میان بیشتر به حضرت عباس. به قولی کمترین میزان دیالوگ در روز عاشورا و پس و پیش آن، متعلق به حضرت عباس است. با او همزادپنداری زیادی داشته و دارم. حالتی که انگار او بیشتر در خلوت خود است و در جمعی که افراد برجسته ای در آن حضور دارند ترجیح می دهد کمتر صحبت کند، باعث می شود فکر کنم او هم یک بهمن ماهی است! واقعه پیوستن به فرات و آبی که خورده نشد و مشک و تیری که بر آن نشست بر من تاثیر عمیقی می گذارد. این مرام را کاملا درک می کنم. اینکه به یاد فردی از کاری درگذری. اینکه با تمام نیازت به چیزی به خاطر شخصی بی خیال بشی. این را می فهمم! و بسیار دلخور می شوم که الآن مد شده است که می گویند: "چطور ممکن است که دست کسی را قطع کنند و آن شخص با دست دیگرش از دستی که جدا شده است، مشک آبی بگیرد؟ چطور می شود با دندان از دست جدایی مشک را باز گرفت؟". می خواهم بگویم: "آخه به شما چه؟ چرا با ذهنیات من بازی می کنید؟ هدف چیست؟ مگر من می پرسم که چطور فرهاد بیستون را می کند، یا چگونه رستم با آتش زدن پر سیمرغ او را احضار می کرد؟" (سوالاتی در مورد شخصیت هایی که ادبیات ما و خود من به آنها می بالیم. فکر نکنید دارم به آنها طعنه می زنم. من با نماد و اسطوره، با افسانه زندگی می کنم). به چه نیتی دوست داریم که آنچه که قریب به 1500 سال است با گوشت و پوست مردم این سرزمین در آمیخته را لای روبی کنیم؟ که در کمترین حالت تمامی این ماجرا استعاره ایست از تلاش تمام قد فردی که دلی بزرگ دارد. او تاب دیدن تشنگی کودکان کوچک را ندارد. نمی تواند بشیند و صبر کند و ببیند که عزیزترین هایش بی رمق عطش شده اند. راستی یادم نبود، به تازگی کل جریان تشنه بودن در واقعه کربلا را هم به زیر سوال رفته است. نقشه های توپوگرافیکی از جلگه دجله و فرات در اینترنت دیده ام به همراه شبهاتی که از بیننده می پرسد که چطور در چنین جای سرسبزی امکان تشنگی هست؟ چطور امکان بالا رفتن درجه حرارت به آن میزان که در تاریخ بیان شده است وجود دارد؟ راستش تعجب می کنم. من خودم تجربه تشنگی خیلی زیاد در ارتفاعات تهران را دارم. جایی که آب فراوان است. آن زمانی که از بی راهه رفتم و گم شدم. رودی در چند صد متری من بود اما مسیر به گونه ای بود که به آن دسترسی نداشتم. چشمانم سیاه شد. مجبور شدم در شیبی که برقراری تعادل خیلی سخت بود استراحت کنم. بارها شنیدیم که در همین جنگ خودمان عده ای به دلیل محاصره شدن یا در پی تک و پاتکی به خنسی خوردند. روزها آب نداشتند با این که در جزیره ای در میان خلیج فارس گیر افتاده بودند و در انتها هم تشنه از این دنیا رفته اند. چرا فکر می کنیم که جای سرسبزی نمی تواند گرم باشد. مگر همین اهواز و دزفول خودمان در وسط بیابان است که در تابستان گرمای بالای 40 درجه پیدا می کند؟ چرا شبه پر نقصان بودن تاریخ را از جایی آغاز می کنیم که در زندگی مردم ما رخنه کرده است (چه به حق چه به ناحق، چه اینکه ما فارس هستیم و این فرهنگ اعراب است، چه اینگونه نیست. به هر حال عده زیادی از مردم ما به این چیزهایی که دست می اندازیم اعتقاد دارند). چرا منشور حقوق بشر کورش را که هزار سال قبل تر بوده است زیر سوال نمی بریم؟ چرا با تمام وجود اعتقاد داریم بانو آرتمیز اولین بانوی دریاسالار ایران باستان در 480 سال پیش از میلاد مسیح بوده ولی قویا اصرار داریم گرم بودن و تشنه بودن در کربلا دروغی بیش نیست؟ از کجا معلوم که روایات تاریخ ایران باستان پر نقصان نباشد؟ (به خدا من هم به کورش افتخار می کنم! من هم بر تمدن 7000 ساله سیلک تعصب دارم. من هم به واسطه اینکه پادشاهان پارس شعوری انسان دوستانه داشتند، به ایرانی بودنم می بالم. از کسانی که به نام دین سعی در کمرنگ کردن این تاریخ دارند هم بیزارم. من برای طعنه اینگونه سخن نمی گم) انتظار داریم مردممان رشد عقلی کنند؟ قدرت تحلیل و تفکر داشته باشند؟ چرا از رسومات و باورهای دینیشان شروع کنیم؟ چرا از اینجا شروع نکنیم که خیابان هم مثل خانه خود آدم است. بخشی از همین خاکیست که در آن زندگی می کنیم، نباید کثیفش کنیم. چرا از اینجا آغاز نکنیم که تویی که حقوق زنی را نا دیده می گیری تا به غذای نذری برسی، یا سوار تاکسی خطی بشوی، آیا دوست داری کسی چنین رفتاری را با خواهر خودت، همسرت یا با مادرت داشته باشد؟ تویی که به واسطه سخنی، انتخابی می کنی، می دانی نتیجه انتخابت ممکن است چند آدم را متاثر کند؟ جمعیتی به بزرگی یک کشور را؟
خلافش را هم می گویم. فکر می کنم که برخی اینقدر دروغ دیده اند و خرافات را از مداحانی که خود را متولی دین می دانند در قالب 1000 مدل شهادت امام حسین، شنیده اند، که حق دارند به همه چیز بدبین باشند. آنقدر عالم بی عمل دیدند که حالشان از علمی که تاثیر نگذاشته است، از حقایقی که ماهیتشان به عمد در پشت لباس های تزویر و نیرنگ گم شده، به هم می خورد. آنها حق دارند. به قول عزیزی شاید در تاریخ اسلامی این سرزمین به عمد کمتر از سخنان امام در روز عاشورا صحبت شد و بیشتر به نحوه اسیر گرفتن اسرا، جزئیات شهید شدن امام و یارانش و مصیبت های وارده پرداخته شد. هیچگاه به ما نگفتند که چه شد که امام حسین نگران خانواده اش نبود؟ مگر می شود تصمیمی بگیری که خانواده ات هم متاثر شوند و همینطور راحت و آسوده بمانی؟ تصمیم بگیری که در آن همه مصیبت همراه تو باشند و نترسی؟ مضطرب نباشی؟ باور ندارم که امام حسین مضطرب نبود. باور دارم که اونقدر بزرگ بود که با این ترس و نگرانی کنار آمد. نظام فکری او قطعا باید متفاوت از نظام فکری من باشد که نتیجه اش چنین رفتاری شد. کمتر کسی در طول تاریخ به وضوح تبیین کرد که چرا مصلحت اندیشی در زمان امام حسین معنی نداشت ولی در زمان امام حسن معنی داشت؟ آیا امام حسن مصلحت اندیشی کرد؟ پس چه کسی پاسخگوی حقوق مردم زمانش در آن زمان می بود؟ اصلا تو می توانی داعیه عدالت و حق طلبی داشته باشی و مصلحت اندیشی کنی؟ شاید به این نتیجه رسیده باشم که امام حسن با معاویه بیعت نکرد. تنها با او صلح کرد. امام حسین هم با یزید سر جنگ نداشت و در صلح بود. با شمشیرهای آخته به جنگ آمدند و او دفاع کرد. به قول عزیزی برگ برنده هر دو این بود که در آن لحظه تعیین کننده هیچکدام از خود نگذشتند. از همه دارایی شان کوتاه آمدند اما از خودشان نه!
نمی دانم .... هنوز هم فکر می کنم تک تک ما، من، تو باید از خود شروع کنیم. آن دموکراسی گم شده در وهله اول در درون خودمان مفقود شده است. نمی دانم شاید تاریخ و تعصبات دینی که تا به حال فرصت ابراز عقیده، شک کردن و توضیح خواستن را از ما گرفته، این بلا را به روزمان آورده است. ما خودمان کمتر تحمل یکدیگر را داریم. ما دوستی ها چند ساله را به واسطه مشی و تفکر سیاسی کمرنگ می کنیم، هرچند که در این روزهای سرزمینم، اخلاق و سیاست آبشان در یک جوب نمی رود اما ما نمی توانیم بر بتابیم که بغل دستیمان متفاوت از ما فکر کند. من خودم را می گویم. تمامی چیزی که گفتم بر قامت من لباس نا به هنجاریست که باید سعی کنم به دورش بیاندازم، در این روزهایی که من برای خودم و برای همه دعا می کنم. به مجلسی می روم که سخنانی نو بشنوم. دیگر تکرار بس است. شاید در صدای "دمام"، آن ساز بوشهری که مخصوص عزاست و در دو شب گذشته صدایش را برای اولین بار از نزدیک می شنیدم، رموزی باشد که در ناخودآگاهم تاثیر بگذارد. "دمام" که صدای طبلش یاد آور صدای سم اسبان در روز عاشوراست و نوای سنجش نمادی از چکاچک شمشیرها ( شمشیرهایی که امام حسین و یارانش به اصرار حریف از نیام بر کشیدند، شمشیرهایی که بر سر هر کسی که در تاریخ از راه می رسید، تنها به خاطر ظن و گمان یا به دلیل حرفی متفاوت فرود نیامد). طبل با ضرب آهنگی کند آغاز می شود و رفته رفته زمانی که جنگ جدی تر می شود، تند تر می گردد. ناگهان از آن میان اولین نغمه سنج نمادیست از اولین برخورد تیغه های شمشیر. صدای سنج هم آهسته آهسته تند تر و تند تر می شود. نوازنده ها به شور می آیند. صدای طبل درونت را، قلبت را به لرزه در می آورد و سنج جرقه های برخورد شمشیر های را تداعی می کند. ناگهان صدای گرم و پر خلوص اذان موذن زاده اردبیلی را می شنوی که نمادی از اذن ظهر عاشوراست. صدای سنج متوقف می شود. دیگر برخورد شمشیری درکار نیست. انگار امام به نماز ایستاده است. برای لحظاتی در زمینه صدای اذان فقط طبلی از دور دست می شنوی. صدای اذان قطع می شود و باز هم ریتم تند طبل و سنج که کم کم آهسته شده و با فرودی قطع می گردد و... و تو مبهوتی. ای کاش از طنین طبل و سنج درونم تکانی خورده باشد و غبار نامهربانی ها از دلم رفته باشد....
بیا و قدری کنارم بنشین، اگر باور داری تنهائیم را....
بگذریم، در مورد آهنگ و فصل ها می گفتم. آهنگ "سنگ خارا"ی مرضیه و "نازنین مریم" مرحوم نوری هم پائیزیند! سوار بر دوچرخه در کوچه پس کوچه های خلوت و خیس و بارانی پائیزی و با MP3 Player، گوش دادن به اونها حال و هوای دیگه ای داره.
از درمونگاهی که میرم خیلی راضیم. محیط کار خوب و صمیمی ای وجود داره. مدیر درمونگاه و مسئولین، آدم های فوق العاده درست و خوبی هستن و جو روی هم رفته صمیمی هستش. با خودم عهد کرده بودم که بعد از کلاته خیج فقط در یکی از بیمارستان های ممالک خارجه شروع به کار بالینی بکنم. متاسفانه عهد و پیمانم به جوی آب هدایت شد. اما خوب شرایط خوبه و من راضیم. یه دور درس خوندنم همراه با یک دور دوره و نت برداری داره به اتمام می رسه (البته تا 2-3 ماه دیگه) باز هم به خوندن بیشتر ترترترتر احتیاج دارم. کار مقاله پروژه تحقیقاتیمون هم به اتمام رسید. دو کار دیگه رو هم زمان شروع کردیم.
به شدت دچار تردید شدم که تا دادن امتحان Step2 در ایران بمونم. دوست دارم به بهانه ای زودتر بیام بیرون. به نظر میاد شرایط روی هم رفته سیر قهقرایی بد مدلی رو دنبال می کنه و حتما رفتن روز به روز سخت تر و سخت تر می شه. این روزها خیلی راحت تر جلوی بابا و مامان از رفتن و تنها گذاشتنشون صحبت می کنم. اونها بعد از رفتن من تنها تر خواهند بود. سنگدل شدم، می دانم. دوست دارم بفهمم که در درونشان چه می گذرد. در مورد مامان می دونم که اگر کارم سر و سامان بگیره بسیار بسیار راضی خواهد بود. احساسات متناقضی درباره رفتن من هم در خودم و هم در مامان احساس می کنم. هنوز بر عزم جزمم خللی البته وارد نکرده. و بابا هم که همیشه آرزو داشت که برای ادامه دادن برم. فقط تنها موندنشون شرایط رو پیچیده تر می کنه. جالب اینجاست که با اینکه در مورد تنها گذاشتن والدینم سنگدل تر شدم، در برابر درد و رنج و بیماری مراجعینم رقیقتر شدم و غم و سختی اونها بیشتر همدردی من رو افزایش می ده. مانند عروس جوان همسایه مامان بزرگ که به تازگی توده ای کبدی رو در شکمش مشاهده کردن که سریع رشد می کنه، در حالی که او صاحب دو بچه کوچکه و همسری که عاشقانه دوستش داره. چهره خندان همسایه مادربزرگ رو به یاد دارم، زمانی که عروس جوان سزارین شده بود، و همسر محترم در مدتی که خانمش در بیمارستان بستری بود و از درد زخم سزارین رنج می برد، هیچ وقت روی تخت و تشکش نخوابید و در جواب مادرش که می پرسید: "بچه مگه خل شدی که رو زمین سفت می خوابی؟"، پاسخ می داد: "دل زن من رو بریدن، من چه جوری روی تشک بخوابم؟". حالا همسر همین مرد با بیماری سختی در حال دست و پنجه نرم کردن هست. ماجرایی که فکر من رو به خودش مشغول ساخته و فقط می تونم دعا کنم. درست مثل زمانی که خانمی رو که دخترش رو کشته بودن به درمانگاهمون آوردن و حال روز خواهر دختر فقید.
به تازگی به جلسه هفتگی دوره 19 ها به دعوت حمید جواهریان می رم. فردی که به این جلسات دعوت می شن، مسلط به احادیث و آیات قرآن هستن. به نظر حمید خیلی عقلگرایانه و به نظر من ملغمه از مباحث کلامی و عقلی رو مطرح می کنن. مدل صحبت کردنشون تا افرادی مثل سروش یا مجتهد شبستری فاصله داره. برنامه به این شکل هستش که چند آیه از قرآن خونده می شه و بعد هم اگر نکته ای به نظرشون برسه مطرحش می کنن و بعد بحثی آزاد شروع می شه. تیپ غیر انجمنی نیکانی های مقیم جلسات بر اساس سلیقه من نقطه عطف ماجراست. در کل یادآور دوران مذهبی بودنم با دست مایه هایی از "روشنفکری ملو" است. دوست دارم هر از چند گاهی به اون فضا نزدیک بشم. هنوز هم خودم رو برخواسته از اون قالب ها می دونم، هرچند بین من و اون حال و هوا کلی فاصله افتاده، اما نزدیک شدن بهش آرامشی خاص بهم می ده. هم مدرسه هایی که با همسران چادریشون (که به نظرم اونها هم تا حدودی از چادریسم سنتی!! یعنی داشتن چادر بر اساس توارث خانوادگی و نه اعتقاد راستین به این مدل پوشش، فاصله گرفتن و این خیلی عالیه!) در این جلسات شرکت می کنن و تقریبا همه به جز من و حمید ازدواج کردن.
کتاب "جهان هولوگرافیک" ترجمه مهرجویی رو هم تموم کردم. فقط اگر می تونستم به مهارت نویسنده در خلق جهان پیرامونی بر اساس افکار و خواسته هایم نائل می شدم، بی شک با برنده شدن در لاتاری 2013 گرین کارد امریکا، همه نگرانی ها برای رسیدن به اونچیزی که می خوام، کاملا رخت بر می بست. باید خیلی تمرین کنم که بشم نویسنده! در کل کتاب خیلی جالبی بود، هرچند برخی جاهای اون به کتاب ها Science Fiction می مانست. با خواندن کتاب اگر دیدگاه جدیدی به دست بیاید، همون به نظرم کافیه.
و بالاخره بهترین اتفاق این مدت دیداری بود که تازه شد و همونطور که گفتم کلی حرف برای گفتن و شنیدن، نگفتن و نگه داشتن تا شاید روزی برای چندمین بار تنها مرور بشن و باز برای خودم بمونن....
از خواب می پرم، با خود فکر می کنم کاش دارویی داشتم که رویایم را ادامه می داد...
و در این میان راه بلدی نمی یابد. برای طی مسیر و رسیدن به پناهی آمادگی ندارد. او به سان طفل گریزپایی است که مدت هاست از مکتب خانه گریخته است و فرار کرده است و فرار... و ناگهان در میان ناکجاآبادی به خود آمده است و آرزوی از نو آموختن دارد. بیاموزد بی آزار بودن و مفید بودن را، مهربان بودن و آرام بودن را، یاد بگیرد اهلی بودن را. شاید بشناسد آداب این دنیا را و راه و رسم گذار از بازیها و بازیگری هایش را. پس بارالها این تشنه فردی است که آرزومند آب گوارای دانستن است. به من بیاموز دروس پایه را، با قوانین ساده ای که مدت هاست در تاریکخانه ذهن دنیائیم گم شده و خاک می خورد، دوباره آشنایم کن.
به من بیاموز که با پول می شود خانه خرید، اما آشیانه نه. می توان رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید، اما زمان نه. می توان مقام خرید، ولی احترام نه، دارو خرید، ولی سلامتی نه و بالاخره می توان قلب خرید، اما عشق نه.
به من بیاموز که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند، کسی است که به من می گوید: "دوستت دارم."
بیاموزم که مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است.
خداوندا به من این آگاهی را بده که همیشه برای کسی که هرگز قادر به کمک کردنش نیستم، دعا کنم.
خدایا مگذار فراموش کنم که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش.
خدای خوبم به من بیاموز که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.
بیاموز که همانطور که خداوند همه چیز را در یک روز خلق نکرد، من هم اینگونه نیاندیشم که می توانم همه چیز را یک روزه به دست آورم.
خداوندا به من یاد بده که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.
بیاموزم که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.
خدایا بگذار همیشه بدانم که که زندگی دشوار است، اما من از آن سر سخت ترم.
و خدایا در پایان از تو یک چیز بیشتر نمی خواهم، به من بیاموز که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم....
4-5 هفته است که دوشنبه ها صبح زود می رم دارآباد. به تنهایی. تا چشمه "درازلش" می رم. اونجا صبحانه می خورم. تا ساعت 10-10:30 گاهی کتاب می خونم و بعد بر می گردم پائین. دوشنبه گذشته به اصرار مرد میانسالی که در کنار چشمه با او آشنا شدم و هفته ای دوبار کوه میاد، مسیر رو ادامه دادیم تا "باغ قیدی" و بعد "باغچه خلیل" و سپس دره "آب زندگانی" و از اونجا هم سرازیر شدیم از کنار رودخونه به سمت پائین. وسط های راه هم در یک آب گیر که آبشاری بهش می ریخت و آب بالا دست رودخونه رو در خودش جمع می کرد، آب تنی کردیم. یکی از کارهایی بود که اخیرا انجام دادم و بی نهایت شارژم کرد. آب خیلی خنک رودخونه نفس آدم رو بند می آورد، اما کم کم بهش عادت می کردی. من با شلوار رفتم توی آب، اما ملت خیلی راحت بودن و با شرت های گل مگلی مامان دوز هم دیده می شدن. جمعا 3-4 نفر بیشتر نبودیم البته.
2 ماهی هم هست که هفته ای 1-2 شیفت 8 ساعته از 4 بعد از ظهر تا 12 شب به این درمونگاه جدید توی شهرک قائم می رم. محیط و همکارا خیلی خوبن. فقط ایرادش مریض کم و به همین دلیل درآمد کمش هست که برای من که پولش برام اهمیتی نداره، خیالی نیست. عوضش به خونه خیلی نزدیکه و اینترنت داره!!! و می تونم کارای موسسه تحقیقات رو اونجا انجام بدم. داریم مقاله پروژه رو می نویسیم.
1 ماه هم هست که هر هفته 5شنبه ها کلاس های طب سنتی مقدماتی رو شروع کردم. برای اینکه خودم به جایگاه طب سنتیمون در زندگی مدرن امروزی برسم و دور بشم از از صحبت های ناخالص موافقان و مخالفان که مملو از غرض و تعصبه. با خودم فکر میکنم علم پیشرفت نمی کنه اگر بر آنچه داریم متعصبانه باقی بمانیم. با همین دید کلاس ها رو شروع کردم. این روزها با اتفاقات این چند ساله به شدت از داشتن تعصب بر آنچه که دارم دور شدم. با خودم می گم من حتی بر روی دینم هم تعصب ندارم. منتظرم کسی چیزی بهتر بگه تا به عمق جانم نفوذ کنه و من بر اعتقاداتش معتقد بشم. شاید این مدل بودن برای زمانی که موعودی قرار بیاد و انگار دینی جدید رو عرضه کنه، مفید فایده تر باشه. از آدمهایی که حکما و پیشینیانمون رو مشتی تهی مغز تصور می کنن که مردمی احمق تر از خودشون به گردشون جمع می شدن، دل خوشی ندارم. آنانی که خدمات طب نوین رو نا دیده می گیرن و فقط به داروها و بی اخلاقی برخی از اطبای حال حاضر فحش می دن هم از راه انصاف خارج شدن به نظرم. به هر حال از کجا معلوم، شاید زمانی برسه که من به بیمارم بگم :" مزاج جبلی شما صفراوی است. اما غلبه بلغم به دلیل امتلاء حادث شده است. و رطوبت و سرمای غیر معتدل عامل مشکلات است. علت اضافه وزنتون هم همین رطوبت ناصالح هستش. باید از مزورات بیشتر در غذاتون استفاده کنین. از دارو های منضج مفرده زنجبیل و عسل رو که غذاهای ذوالخاصیه هم هستند و مسخن، تجویز می کنم. همچنین به اسباب سته در زندگیتون بیشتر اهمیت بدین. از خواب عیلوله، حیلوله و ضیلوله جدا پرهیز کنین. ترکیب کاهو و دارچین شدید التنویم هست. اگر خواب معتدل المقداری ندارین، می تونین استفاده کنین. البته صفراویان خوابی کم داشته و به همین دلیل به خشکی مغز مبتلا هستن که این خود دلیل متقنی است بر خواب قلیل المقدارتون. اهتمام به اعراض نفسانی هم از اصول حفظ الصحه می باشد. از انقباض و انبساط دماغی شدید دوری بجوئید. از استفراغات، حجامت عام بسیار کمک کننده است. اما یه هیچ وجه فصد نکنید و از حقنه ها استفاده نکنید. این شما رو از اعتدال خارج می کنه!!"....
به تازگی عمیقا درک کردم که "Top Gear" چقدر شوی خفنیه. واقعا بی نظیره و با دیدنش روحیه آدم کلی شاد می شه. چند وقت پیش داشتن اتومبیل های دوران کمونیستی شوروی و لهستان رو به شیوه ای کاملا اینگلیسی مسخره می کردن. بند کرده بودن به "لادا" و حسابی از خجالتش در اومدن. یه مسابقه احمقانه ترتیب داده بودن و "جرمی" غول پیکر مدام فحش می داد در حالی که پشت یه لادا رانندگی می کرد. آخرش هم صحنه کات خورد و با لادایی که داشت توی آتیش می سوخت و هر سه نفر دورش جمع شده بودن، مجددا شروع شد. جرمی گفت که بعد از بررسی های طولانیشون به این نتیجه رسیدن که لادا و تمام اتومبیل های دوران کمونیسم فقط به درد سوختن می خورن. برخوردی کاملا خودخواهانه. به سرم افتاده که دوره کاملش رو بخرم.
من هنوزم امیدورام و دارم USMLE می خونم و به تو فکر میکنم مریم این روزها در حالی که دلم برات کلی تنگ شده. برات آرامش و اوقات راحت و آسونی رو آرزو دارم. تو دختر فوق العاده ای هستی و همه چیز رو به راه می شه، من می دونم.
و همنیطور به یاد تو هم هستم حامد. هر چند هر از گاهی همدیگه رو می بینیم. اما تو فکرت مشغول جایی اون دورهاست. من درک می کنم و حتی با توصیفات تو طعم قهوه Starbucks در کافه ای خلوت در بعد از ظهری ابری با نم نم باران در حالی که صدای هم همه ای خوشایند در اطرافمون هست رو می چشم. و ما با هم همراهیم. از قلعه ای قدیمی که با هم دیدیمش می گیم و حتی شاید از سیلک و سلطانیه، مسجد کبود و غار کتله خور. بعد هم قدم زدن در سکوت پیاده روهای اونجا در زیر باران نم نم و سرمایی خوشایند.... با اینکه دلتنگی خلاف این رو میگه، آرزو می کنم که هرچه زودتر اون اتفاق خوب برای رسیدن به جایی که آرامش بیشتری داری بیافته.
و همینطور به فکر تو هستم لیلا. خیلی زیاد. صحبت هایی برای گفتن زیاده و البته صحبت های نگفتنی خیلی زیاد تر. و هنوز هم آماده ام که با هم حرف بزنیم. شاید بتونم اونچه در قبل درست اتفاق نیافتاد و شاید بی تجربگی هام رو تا حدودی ترمیم کنم...
قایقم مدت هاست که بی حرکت در دریا مانده است. ماهها، شاید سالها. به طوفانی دل بسته ام که به مقصدی برساندم.... .
دوست داشتم شرایطی بود هر چه زودتر به بهانه ای از ایران خارج می شدم. نیاز دارم فضای دیگه ای رو تجربه کنم و با آدمهای دیگه ای از جنسی متفاوت رفت و آمد کنم. بگویم و بشنوم. شاید روزهای صمیصمی درون وطنم برایم تداعی شود. حس غریبی است، می دانم...
با بهانه رفتن را دوست دارم، شاید از ماندن بی بهانه زیباتر است....
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد....
در کتاب های هری پاتر، مواقعی وجود داره که دامبلدور مشهور اویی که هر کاری رو می تونه بکنه و نمادیست از قدرت فرهیخته، در مقابل قدحی قرار می گیره و با چوبدستی جادووئیش افکاری که در مغزش تا حد سر ریز شدن تلنبار شده رو بر می چینه و به درون ظرف سرازیر می کنه. هری پاتر هم یک نوبت سرش رو داخل قدح کرد و تونست ببینه افکار دامبلدور رو!
واقعا به یکی از اون قدح ها احتیاج دارم، شاید هم خودم 1000 صحنه مثل فیلم هر دقیقه و ساعت از جلوی چشمهام عبور نمی کرد و هم می تونستم تمام ماجرا رو نه اونجور که حرف زدن در موردش گنگه، بلکه اونجوری که دیدنش شفاف و رها کننده اس بتونم نشون بدم.
پشت میزم مساوی شده با یکی از اون جعبه های شهر فرنگ که من به جای بیوشیمی و ایمونولوژی و آناتومی، صورتم رو می چسبونم به یکی از پنجره ها و فقط تصویر می بینم و عقربه های ساعت برای خودشون همینجوری می چرخن و من میونم با کلی تعلیق و حس خلاء که به جای اینکه بر استخوان ها و عضلاتم اثر کنه، مغز و افکارم رو تحت تاثیر خودش قرار می ده.
جالبه همچین تجربه ای نداشتم تا به حال. بعضی اوقات دارم دور خودم می چرخم، بعضی اوقات یهو به خودم میام و می بینم که یک ساعته پای تلویزیونم! کاملا زدم به سیم آخر فککنم. کودک سازگارم هم با کودک سرکشم در حال دعوا و مرافعه هستن و شاید دارن بزرگتر می شن. بالغم رو پیدا نمی کنم، هر چی دنبالش می گردم.
احتمالا زیاد می خوابم. نمی دونم زیاد می خورم یا نه؟
مخم داره جوونه می زنه یه جورایی.خوبه به درد USMLE می خوره اقلا.....
این روزها اصلا تمرکز ندارم. از فیزیولوژی قلب و عروق، Preload و afterload فرار کردم تا بنویسم. هرچند کم. هر چند تکراری...
امروز مامان بزرگ رو دیدم. پیر شده و ناتوان. دوستش دارم و نمی دونم که می دونه یا نه؟ مدتی پیش بود که وقتی در جواب این حرفش که گفت:" جای مریم خالیه!" لبخندی بهش زدم، بغض کرد و گفت:"تو هم که می خوای بری." امروز پیشش نشستم. جلوی همه نوه های دیگرش بی بهانه من رو بوسید. راستش کمی خجالت کشیدم از این تبعیض گذاشتن او، ولی درک می کنم که چقدر منو دوست داره و امیدوارم که بدونه من هم خیلی زیاد دوستش دارم. هروقت با همیم آرزو می کنه که من رو ببینه در حالی که همون گلی که در عالم بچگی روزی بهش گفته بودم که دوست دارم به کتم بزنم رو بر روی سینه ام ببینه. از ته دل دعا می کنه. و من آرزو داشتم که کاش همینقدر راحت از خدا چیزی رو درخواست بکنم. دوست داره بیشتر در کنارش باشم، اما در این سن هشتاد و خورده ای سالگی درک می کنه که من دارم درس می خونم و می گه که من راضی ترم که تو به خواسته هات برسی و پیش من نیای. و باز هم دعا می کنه و می گه که مطمئنه که به آرزوهام می رسم. راستش این شفافیت رو کمتر می بینم در اطرافم و او هست. او این روزها فرسوده تر شده و روشن تر و من به خدا می گم که او رو از ما نگیره، شاید از لطف بودنش بیشتر بهمون برسه.
و مامان، اونی که من دارم خودم رو به این در و اون در می زنم که ازش دور بشم. غریبه این حالت. تردیدی ندارم که باید این اتفاق بیافته اگه به صلاحم باشه. مامان می دونم نمی خونی من رو. از من بگذر که پاک بودن تو رو و بی نظیر بودت رو نمی بینم بعضی اوقات. تو دلت برای من می تپه. من درک می کنم که نمی دونی که باید چه شکلی رفتار کنی برخی جاها و شاید اگر من هم فرزندی داشتم، همینی بودم که تو هستی. تو از نسلی اومدی که همه چیز رو برای فرزندانشون می خوان و "راه و رسم امروزی همه چیز برای فرزند خواستن" رو نمی دونن بعضی اوقات، و من از نسلی اومدم که اون حس والدینشون رو و این ندونستنشون رو برنمی تابن و می ره رو اعصابشون. مهربونی تو می ره رو اعصاب من، دردناکه و چقدر آزار دهنده. کاش بدونی که تو رو هم دوست دارم. بیشتر از حدی که بشه گفت و از الآن دلم برات تنگ می شه وقتی به یاد رفتنم می افتم.
و بابا که نگرانه که ما در این دنیا و اون دنیا سربلند باشیم. بابا تو خیلی انعطاف پذیری، می دونستی؟ این روز ها خیلی خوب اطمینان می دی، به مریم و به من. تو هم می خوای بهترین ها برای ما اتفاق بیافته. تو خیلی آرومی بابا و من هم مثل تو شدم. برای من زیاد حرف زدن سخته و ناخوشایند. من هم مثل تو دوست دارم گوشه ای بشینم و آدمها رو نگاه کنم. اما بابا اگه قضاوتشون نکنی فککنم خیلی راحت تر بشه همه چی.
مریم جای تو هم خالیه. از وقتی رفتی می فهمم که چقدر دوستت داشتم و دارم. هر جا باشی من مواظبت هستم. تو خیلی با عرضه هستی، بیشتر از هر کس دیگه ای که دیدم و من این رو تازه فهمیدم. من این روزها روی تو جور دیگه حساب میکنم. تو از پس خیلی چیزها برمیای، من می دونم. هرچی هم نشد، برای تو نبوده، شک نکن، منتظر اون بهتری که داره میاد باش. بودن تو برای من یک Bounce به حساب می یاد.
و تویی که اگر برامون هرچی پیش بیاد، من فراموشت نمی کنم. می دونستی دلم برات زود به زود تنگ می شه؟ این روزها خیلی به یاد تو هستم و بودنت برام خیلی آرامش بخشه. من هم مثل خودت تردیدهایی دارم. نه در اینکه تو رو دوست دارم، که از اون بابت مطمئنم، شاید در اینکه روزی نرسه که جای این همه حس عالی رو خالی ببینم. ما به زمان احتیاج داریم و شاید منتظر فرداهایی که داره میاد شدن و امید داشتن به کمک خدا، کار منطقی الآنمون باشه. ممنون از اینکه هستی و از تجربه بی نظیری که با تو دارم.
حامد برای تو هم می خوام بنویسم. تویی که توی غارت رفتی و شاید به من هم اجازه ورود نمی دی. ما هنوز هم با هم صمیمی هستیم، نه؟ دلم برای تو هم تنگ شده رفیق. و برای سفرهای دو نفرمون و برای سکوت غار کتله خور. برای رانندگی توی جاده و حرف هایی که انگار تو از زبون من میگی و من هم از زبون تو. تو نزدیک ترین دوست من هستی، تردیدی ندارم، حتی اگه این روزها تلخ شده باشی و نخوای از با خودت بودنت بیرون بیای.
باید بروم. دستانم را بگیر، شاید رفتنی دیگر را بیاموزم.
با این همه او زیباست، برای من. اما نه از اونهایی که در فیلم های هالیوود می بینی. زیبایی او شاید در صدایش نهفته است یا در رفتار دخترانه. نمی دونم شاید در لیلا بودنش و ارتباط کلاسیکی که با ادبیات کهن ما برقرار می شه، و البته در چهره اش. و من دوستش دارم. بی اندازه.
و هنگامی که در خلوتم فکر می کنم، به شدت به روند خودم می اندیشم . از خودم بیرون میام و میبینم که حسین به مدرسه نیکان می ره. در سفر مشهد من با زیارت نامه امام رضا اشک می ریختم و چه مناجات پرشوری داشتم. به راستی چه مدته که من دیگه به دلایل مذهبی اشکی نریختم؟ یادم نمیاد. اون زمان دهه محرم برای من تعریف خاصی داشت. هر روز جایی بودم، مراسمی، تکیه ای، سخنرانی ای... اما امروز فقط از کربلا آزادمردی و اخلاق رو به یاد دارم، فقط. نه درد و رنج و مصیبت و شهادت. در یک نگاه برای من فقط نماز و روزه باقی مونده و یه قرآن هر از گاهی. تمامی اون امامان و پیامبر با چارچوب های مدرسه نیکان توی زندگی امروز من نقشی ندارن. این روزها برای من با اخلاق بودن دینداری محسوب می شه. شاید نماز خوندن و روزه گرفتن هم برای خالی نبودن عریضه اس. هرچند به تازگی رابطه خالق و مخلوقی، اینکه الآن خدا داره فقط به حرف من گوش میده هرچند هزاران نفر دیگه هم در حال نماز خوندن باشن، اینکه الآن فقط من هستم و او، نماز خوندن رو از اون یکنواختی سابق برام درآورده، اما شاید واقعا تضمینی نیست برای تداوم این حالت. نصیحت کردن آدمها برام کاملا غریب و ناآشناست. دینداری برام به شخصی ترین موضوع هر آدمی دراومده که به هیج احدالناسی ارتباطی نداره. دینداری ؟ حتی تعریف اون رو هم نمی دونم....
صبح وقتی توی اتاقم نشستم و دارم درس می خونم. در باز می شه و بابا میان تو. فکر می کنم که می خوان برن گلدونهای توی ایوون رو آب بدن. اما میان پشت صندلیم وای میستن و شروع می کنن به ماساژ دادن شونه هام. تا جایی که یادم میاد، بابا این کارو انجام می داد، هم در مورد من، هم در مورد مریم. در حالی که لبخند می زنم و کمی دست پاچه شدم می گم:"چه خبر شده بابا؟". جواب میدن: "هیچی من هر از چند گاهی باید این کارو بکنم. " و من میدونم که منظور بابا اینه که من تو رو دوست دارم و دارم اینو بهت نشون می دم.
بازم توی اتاقم و باز هم پشت میز. مامان میان تو و برام یه چیزی آوردن که بخورم. تشکر میکنم. من رو بغل می کنه و می گه:"آخه چرا تو اینقده با من مخالفت می کنی؟". چند دقیق پیشش داشتیم در مورد یه مشت مساله مثه حجاب، روابط دختر-پسر، احکام اسلامی که این روزها سخت می شه اجراشون کرد و... صحبت می کردیم که کارمون به جر و بحث کشید. بغض می کنم. صدای او هم می لرزه. می گه:" تو خیلی صبور بودی، حتی زمانی که چند سال بیشتر نداشتی... "، می رود، من اشک می ریزم.
کجای دین گفته که من حق چنین کاری دارم که اونها رو رها کنم و برم. من دارم این کار رو می کنم، بی شک. هر روز کمتر و کمتر هم به برگشتن فکر می کنم، چه برسه به نرفتن.
و فقط من نیستم. در جامعه من از اسلامی که ماهیت اصلیش مدت هاست که پنهان است، غباری بیش باقی نمانده است.
با تو همراهم. گواهش راه هایی که هیچ ردپایی درش نیست.